

براي جستجو در تمام مطالب سايت واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :

اطلاعيه هاي سايت :
به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم
در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد .
اگه زیر 18 سالی برو بیرون نزنم شلو پلت کنم .
وقتی که نگاهت میشینه روی دیوار اتاقم
عکس تو توی قاب چوبی دوباره میاد سراغم
یاد اون روزا می افتم با تو بودن زیر بارون
وقتی که شرمنده بودن پیشمون لیلی و مجنون
یاد اون شبا میفتم لب اون چشمه ی جاری
که گرفت از ما یه عکاس دو تا عکس یادگاری
یکیشون سهم تو بودو یکیشون مال من بود
کجا فکرشو میکردیم اخرش جدا شدن بود
زیر رعد و برق تقدیر من و تو با هم شکستیم
توی رویاهامون اما هنوز صاف و یه دستیم
گل سرخی که تو دادی بعد پرواز تو پژمرد
خشکش اینجا روی تاقچس خاطرش هستو خدش مرد
توی میدون زمونه من و تو بازی رو باختیم
تقصیر طالع ما بود سرنوشتو خوب شناختیم
مث اون قلاغ قصه که نیمیرسید به خونه
دوس نداش که مال هم شیم دست بی رحم زمونه
اسمش اینه که تو رفتی یادگاریت روبرومه
تو رو داشتن تا همیشه منتهای ارزومه
بی گناهی اما کوچت چه اتیشی زد به ریشه ام
همیشه بهت میگفتم نباشی دیوونه میشم
می دونی ما بیگناهیم جرممون فقط وفا بود
هیچ دلی راضی نیمیشه که بگه تقصیر ما بود
مخمل خاطره ی توتوی صندوقجه ی چوبی
خوابیده مثل یک قصه پر راز و پر خوبی
تو رو میسپرم به دست صاحب پونه و خورشید
اما افسوس و صد افسوس که تو رو به من نبخشید
توی دنیایی که قلبا هرکدوم یه جا اسیرن
کاش به فکر اونا باشیم که از این زمونه سیرن
اونا که تو عصر اهن تشنه ی یه جرعه یادن
کاش که دست کم نگیریم اینجور ادما زیادن
نذاریم که تو چشاشون بشینه دونه اشکی
اونا فانوسن و خاموش اره فانوس های مشکی
دنیاشون شاید یه شهره خالی از قهر و درنگی
توی سینشون یه قلب جای این دلای سنگی
چهرشون شاید به ظاهر مث دیگران نباشه
اما نور مهربونی توی چهرمون می پاشه
غم چشماشون عجیبه توی خاطرا میمونه
ما ازش خبر نداریم چیزی رو که اون میدونه
توی این عصر پر از درد خیلی ادما یه دنیان
خیلی ها توی جمع دنیا بی قرار و تک و تنهان
زیر سایه ی سلامت هواشونو داشته باشیم
توی جمع بیقرارا عطر خشبختی بپاشیم
به بهونه ی زمونه نزاریم که برن از یاد
بذاریم زنده بمونن مث عشق پاک فرهاد
قصه ی فانوس مشکی صحبت دیروز و فرداست
قصه شون مال حالا نیست از حالا تا ته دنیاس
نمی گم با این ترانه گُل کُنه محبتامون
جایی رو باید بگیرن همیشه تو فرصتامون
این ترانه یه اشارس به دلای خوب و بیدار
که به یاد اونا باشیم همه به امید دیدار
غم تنهایی رو باید همه از نگاهشون بخونیم
خدا خیلی مهربونه اگه ما بنده ی اونیم
:: سلام...
سلام
خوبین ؟
ممنون منم خوبم به لطف خدا
خوب شیما آجی گلم همون طور گه گفت این وبلاگ رو به من هدیه داد
فکر نکنم میتونست هدیه بهتر از این بم بده
خوب من خودمو معرفی کنم؟
اجازه هست؟
نام:سامان
نام فامیلی:بیخیال شو این یکی رو ![]()
متولد: ۱۳۷۱
محل سکونت:اهواز
یکم از خودم بگم:
-ادم سردی هستم خیلی کم اصبانی میشم ولی خدا روزی که اصبانی میشم رو نیاره![]()
-احساساتی![]()
-ساده (شما باور نکنید)![]()
-از ادم های بانک خوشم میاد و با وفا (خودمم حالا تعریف نکنم ولی این دو موردو دارم)![]()
-تپم خداییش خوبه (حرف من که نیست همه میگن
)
خوب فکر کنم بسه که نه خیلی گفتم![]()
ایشالا بتونم دوسته خوبی براتون باشم![]()
خوب فعلا بابای![]()
![]()
![]()
سلام سلام سلام . . .
خوبین ؟ انشالا که خوب باشین
مخواستم مقدمه چینی کنم گفتم بیخیال برم سر اصل مطلب
من میخوام برم
اره من میخوام برم خوب زندگی دیگه مشکلاتی برا ادم پیش میاره حالا ایندفه نوبت منه
خوب بچه ها
نیمیدونم چطور خدا حافظی کنم ![]()
ولی یه خبر هم دارم که فکر کنم خوب باشه
اینکه وبلاگ بسته نیمیشه ؟
وبلاگ رو به یکی از دوستای همیشگیم آقا سامان هدیه دادم اونم قبول کرد(خیلی ممنون داداشی)
دوستای گلم : اقا مجید-علیرضای گلم -داداش عباس-آجی مربا-اجی مریم و بقه ی دوستان خوبم
تشکر میکنم و هیچ وقت فراموشتون نیمیکنم
دوست دارم هر وقت میام نت به وبلاگ سر بزنم حضور سبزتونو تو وبلاگ احصاص کنم
چند کلامم راجاب اقا سامان داداشی گلم بگم:(تو چند کلمه وصفش میکنم فقط)
-آقا
-دوست داشتنی
-باحال و شیطون و بانمک
-با احساسات
برای من که دوست کاملی بود هست و خواهد بود.
خوب بچه ها هیچی دیگه
با یه بیت شعر خدا حافظی میکنم
گر چه پشت سر غروب و روبرو پاک از نوید
من هنوز دل به فردا نه . به تو بستم امید


نوری به زمین فرو امد:
دو جا پا بر شن های بیابان دیدم.
از کجا امده بود؟
به کجا میرفت؟
تنها دو جای پا دیده میشد.
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.
نا گهان جا پا ها به راه افتادند.
روشنی همراهشان می خزید.
جا پا ها گم شدند خود را از رو برو تما شا کردم :
گودالی از مرگ پر شده بود.
و من در مرده ی خود به راه افتادم.
صدای پایم را از راه دور میشنیدم
شاید از بیابانی میگذشتم.
انتظاری گم شده با من بود.
ناگهان نوری در مرده ام فرو امد
و من در اضطرابی زنده شدم:
دو جا پل هستی ام را پر کرد.
از کجا امده بود؟
به کجا میرفت؟
تنها دو جا پا دیده میشد.
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.
:: نیلوفر
از مرز خواب میگذشتم
سایه ی تاریک یک نیلوفر روی همی ی این ویرانه فرو افتاده بود.
کدامین باد بیپروا
دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد ؟
در پس دردهای شیشه ای رویاها
در مرداب بی ته اینه ها
هرجا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم یک نیلوفر روییده بود.
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم.
بام ایوان فرو میریزد
وساقه ی نیلوفر برگرد همی ی ستون ها می پیچد.
کدامین باد بی پروا
دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد ؟
ساقه اش از ته خواب شفافم سرکشید.
من به رویل بودم
سیلاب بیداری رسید.
چشمانم را در ویرانه ی خوابم گشودم:
نیلوفر به همه ی زندگی ام پیچیده بود
در رگ هایش من بودم که میدویدم.
هستی اش در من ریشه داشت
همه ی من بود.
کدامین باد بی پروا
دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد ؟

تو هم درد مرا درمان نخواهی کرد می دانم
فقط آرامشم را می دهی بر باد می دانم
علی رغم تمام لحظه های آشنایمان
تو هم روزی نخواهی کرد از من یاد می دانم...
لب ها میلرزند.
شب میتپد.
پروای چه داری مرا در شب بازوانت سفر ده.
انگشتان شبانه ات را میفشارمو باد شقایق دور دست را پر پر میکنم.
به سقف جنگل مینگری : ستارگان در خیسی چشمانت میدوند.
بی اشک چشمان تو ناتمام است و نم ناکی جنگل نارساست.
دستانت را میگشایی گرهی تاریکی میگشد.
لبخند میزنی رشته ی رمز می لرزد.
می نگری رسایی چهره ات حیران می کند.
خزندگان در خوابند.
در وازه ی ابدیت باز است.
آفتابی شویم.
چشمان را بسپاریم .
که مهتاب اشنایی فرود امد.
لبان را گم کنیم که صدا نا به هنگاماست.
در خواب درختان نوشیده شویم که شکوه روییدن در ما میگذرد.
باد میشکند. شب راکد میماند. جنگل از تپش می افتد.
آشنایی بشتر بامن
نام : گمنام شهرت : آواره شغل : عاشق نام پدر: پريشان
نام مادر: گريان نام خواهر : نگران نام برادر: انتظار نام دوست : بی خيال
محله : از ديار فراموش شدگان درد : سکوت غزل : آه دبيرستان : عاشقان
جرم : به دنيا آمدن محکوم : به زنده ماندن پلاک : بيکران
نشانی :شهر صفا ، ميدان وفا ، بزرگراه محبٌت ، خيابان آشنايي ، چهارراه سرگردانی ، کوچه عشق ، پلاک بيکران ، منزل چشم انتظار
:: نباشد ! ! !
نباشد روزی که عشق ها سرد و بی روح شوند
نباشد روزی که عشق ها پائیزی شوند
نباشد روزی که بین من وتو جدائی بیفتد
و نباشد روز ی که عشق ها رنگ هوس به خود بگیرند
نباشد روزی...............نباشد روزی............نباشد روزی

باز بهار امد - شیفته ام مستم
اه که می لرزد - باز دلم.دستم
عطر ونسیم اکنون - باده شده و افیون
بیش نمی خواهم - کز نفسی مستم
عقل جنون دارد - تام نیازارد
جستم و بی پروا - بند بر او بستم
عاشقی و دوری - مستی و مستوری
گر تو توانستی - من نتوانستم
در تب هذیانی - از تو سخن گفتم
با شب هجرانی - یاد تو پیوستم
بستر ارامش - یکسره شد اتش
بس که سپند اسا - خفتم و برجستم
نامه بده ورنه - کشته ی غم گوید:
دیر شد ان دارو - تاب نیارستم
دیر شد ان دارو - داری و نفرستی !
چند بهار خواهی - تا به تو بفرستم ؟
سروری و بایست - طاقت تیر و دی
لاله ی خردادم - صبر نبایستم.
با دل خو گفتم - زخده ی ان یاری ؟
کشته ی عشقت شد - گفت بلی . هستم !
اینم یک شعر دیگه راجعب بهار (هیفم اومد ننویسمش
)
:: باز بهار است
باز بهار است و جهان خرم است - باد پریسا تن و عیسا دم است
زیر قدم های توزخم کرد سر - سبزه که لغزیده بر او شبنم است
بر شنل مخملیه بیدمشک - دخته منگوله ی ابریشم است
شاخه ی فواره و رَش یاس زرد - ریخته بر سمبل خم در خم است
غنج زنده دل همه از خرمی - وه ! که در او هیچ نجای غم است
هر که دم از عمر غنیمت شمرد - گفت که : ادم همه اه و دم است
خیره میندیش ز هر دیر و دور - کانچه مسلم بود این یک دم است
ان چه دلم کرده هوا باز چیست؟ - چیست که گویی نه در این عالم است؟
خانه و اسایش و فرزند و شوی - هست و ندانم که چه دیگر کم است
باز پر از حسرت دیوانگی - ایندا لایَعقل لایَعلم است
رای به صحرا زدنش هست لیک - شکر که زنجیر چنین محکم است !
اینم در وصف بهار نوشتم (خوب الاْ بهاره دیگه
)
:: هدیه>>>-;{@
من در این سن جوانی ز جهان سیر شده ام - صورتم گرچه جوان است ولی پیر شده ام
در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در میزند - در راگشودم روی او دیدم غمست در میزند
ای دوستان بی وفا ازغم بیاموزید وفا-غم با آن همه بیگانگی هر شب به من سر میزند
شبی که او را گردش برده بودم - به سر حد جنون مِی خورده بودم
از ترس مرگ من مردو ندانست - من از روز تولد مرده بودم
به اغوشش گرفتم گفت مردم - چه لذت ها در اغوش تو بردم
شبی دگر در اغوش دیگر بود - خدا یا ای کاش کمتر می فشردم
این شعرو داداش عباس گلم به من هدیه داده
خیلی ممنون ![]()

هیچوقت دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی
دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی
عشق نمی پرسه تو کی هستی فقط میگه تو مال منی
عشق نمی پرسه تو اهل کجایی فقط می گه تو قللب من هستی
عشق نمی پرسه چرا دور هستی فقط می گه با منی
عشق نمیپرسه دوستم داری فقط می گه دوستت دارم
:: --::امشب::--
امشب با خدا وعده ی دیدار دارم
قرار است به دنبالم بیآید
به او گفتم که زنگ در را نزند
من گرمایش را حس میکنم
و با حس کردن گرمایش در را می گشایم
به او گفتم که کسی باور نمی کند
قرار است امشب خدا به دنبالم بیآید
قرار است دستانم را در دستانش بگیرد
قرار است با هم قدم زنیم
قرار است با هم پرواز کنیم
قرار است به جنگل برویم
قرار است بالاترین سیب سرخ را برایم بچیند
قرار است به کوه برویم
قرار است به بلند ترین قله مرا ببرد
قرار است به ساحل برویم
قرار است روی شن ها با هم بدویم
قرار است به کویر برویم
قرار است در گرما آبی خنک به دستانم دهد
به من قول داده
که اگر خسته شدم قدم هایش را آرام کند
به من قول داده
که اگر حرف زدم به حرف هایم گوش کند
به من قول داده
که اگر چشمانم خواب آلود شد در آغوشش بخوابم
به من قول داده
که وقت خواب برایم لالایی بخواند
من امشب با خدا قرار دارم
نکند دیر کند
امشب با خدا قرار دارم
بهترین لباسم را پوشیده ام
با خدا قرار دارم
زیبا ترین شعرم برایش سروده ام
قرار دارم
از طرف داداش خوبم فرهاد به من داده شده (مر۳۰ داداشه گلم)
:: دوست دارم

دوست دارم اما نه به اندازه ی برف چون یه روز آب می شه

دوست دارم اما نه به اندازه ی بارون چون یه روز بند میاد

دوست دارم اما نه به اندازه ی گل چون زود پژمرده می شه

دوست دارم به اندازه ی دنیا چون هیچ وقت تموم نمی شه
:: شعر ! ! !

باد آمدو عاشقی نیامد
موج آمدو عاشقی نیامد
ساحل که چنین در پی عشق است
باز امدو عاشقی نیامد
عاشق که چنین در پی عشق است
معشوق که نالان در بهشت است
گفت از پی عشق و عاشقی بس
نالیده چنین که باز نیامد
معشوق که با ناز نیامد
نالان که چنین باز نیامد
:: عشق چیست؟؟؟
عشق چیست؟
فیلسوفان جهان همه کوشیدند تا به اندازه عشق تالیفی بتراشند.
این سوالیست که حتی مولانا هم برای آن
پاسخی نشناخت و نیافت.
تمام شاعران جهان پشت سر این پرسش به نوبت ایستاده اند.
در طول تاریخ ادبیات لشگرهای شکست خورده هنرمندان را می بینیم؛که هر کدام با نیزه ای در قلب
و شمشیری بر گردن تنها مشتی خون بر آستانه عشق پاشیدند.
هر جا از عاشقی بپرسی عشق چیست؛تنها به زخمهای خود اشاره می کند.
عشق ترجمه زخم است.
عشق حاشیه انسان بر کتاب آفرینش است.
عشق خلاصه جهان است.
عشق پاسخ مبهم انسان به ابدیت است.
عشق جواب خدا به شیطان است.
عشق سرطان دوست داشتن است.
عشق خرید و فروش پایاپای عاشق و معشوق است.
عشق پیغامیست که پرستو ها به سرزمین های دیگر می برند.
منتظر حضور سبزت هستم
:: چند مطلب...
ناپلئون میگه: چیزی رو بگو که بتونی بنویسی چیزی رو بنویس که بتونی پاشو امضا کنی چیزی رو امضا کن که بتونی پاش وایسی....
...........................................................................................................
سعی کن به کسی که تشنه ی عشق است دل نبندی سعی کن کن به کسی که لایق عشق است دل ببندی چون تشنه ی عشق روزی سیراب میشود.
...........................................................................................................
ویلیام شکسپیر میگه: کسی رو که دوسش داری ازش بگذر اگه قسمت تو باشه بر میگرده اگر هم بر نگشت حتما از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت.
............................................................................................................
Every body say sky is blue BUT i say it's black cause i see the
sky in your eyes
:: به نام خدا
به نام خدا
سلام
خوبییییییییییین ؟؟؟ انشالا که خوب باشین
من میخوام از امروز مطالب خوشتل خوشتل تو این وبلاگ بزارم
فعلا هیچی دیگه ![]()